پارچه‌ی سفید را دورش می‌پیچند،مادرش سر زا رفته که گریه‌هاش امان همه را می‌بُرد. جنگ می‌شود، با اولین بمباران پدرش را توی همان پارچه‌ می‌پیچند که به حرف می‌افتد:بابا.آسمان آبی‌‌‌ست،بهار آمده و ابرهای پنبه‌ای زشت‌ترین اتفاق دنیایش می‌شود. آفتاب صاف می‌خورد وسط خانه. چشمش به لباس بلند عروسی می‌افتد که روی بند تکان می‌خورد.باد می‌آید،برگ‌ها می‌ریزند و درخت‌ها بی‌گناهی‌شان ثابت‌ می‌شود. تا زیر پنجره‌اش سفید شده،بوم نقاشی برفی‌ست.روی تخت دراز به دراز افتاده،مرگ شجاع است و پاک.
چشم باز می‌کند،گیج خوابی‌ست که دیده.شکوفه‌های سفید گیلاس در باد می‌رقصند و این شروعِ زندگی‌ست.

«روجا بهبهانی»

مهلت ارسال آثار: ۲۵ فروردین ماه
موضوع: سفید